![]() |
![]() |
|
|
يك خانه تا زماني كه عشق از در آن وارد نشود، خانه نيست. و عشق ذاتاً غباري از مهر و محبت و صميميت را بر روي ساكنان يك خانه ميافشاند. پس از آن، خانه تبديل به مكاني مقدس و امن براي شما و اعضاي خانوادهتان ميشود. ممكن است با پول بتوانيد خانهاي بزرگتر و مجللتر بخريد، ولي فقط عشق ميتواند حس آرامش و امنيت را در خانه به وجود آورد. پس وسايل خانهتان را از عشق ّبسازيد. پول ميتواند تلويزيوني بزرگتر را به خانه شما بياورد، ولي عشق است كه ميتواند به بهترين شكل آن را كنترل كند. حس اجبار، كودك را به رختخواب ميفرستد، ولي فقط عشق ميتواند خوابي شيرين و راحت براي او به ارمغان بياورد. حس اجبار، شما را به آشپزي وا ميدارد، ولي تنها عشق است كه ميتواند غذاي شما را به لذيذترين شكل ممكن در آورد. حس وظيفه، شما را به انجام كارها وا ميدارد، ولي فقط عشق ميتواند شور و حالي در كارهاي شما ايجاد كند. از طريق عشق و مناجات با خداوند است كه ميتوانيد خانه و خانوادهاي شاد و خوشبخت داشته باشيد. عشق شما را به خنده وا ميدارد، لبخند برايتان به ارمغان ميآورد و شور زندگي را در قلبتان زنده ميكند. (برگرفته از سایت راه زندگی) |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم آبان 1388ساعت 10:22 توسط لیلی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شانزدهم آبان 1388ساعت 10:17 توسط لیلی |
|
|
كلمات تنها كلمه نيستند. آنها حال و هواي خاص خودشان را دارند. امتحان كنيد و چيزي را با نام ديگري بخوانيد و خواهيد ديد كه حالتي جديد را احساس مي كنيد. كلمات دو گونه اند: احساسي و ذهني. تا مي توانيد بكوشيد كلمات ذهني را كنار بگذاريد و به جاي آنها از كلمات احساسي استفاده كنيد. كلماتي وجود دارند كه بلافاصله پس از اداي آنها اختلاف و مشاجره رخ مي دهد. بنابراين هرگز از آنها استفاده نكنيد. به جاي آنها كلام عشق و محبت را به كار ببريد. تا درگيري اي رخ ندهد. اگر به اين شكل، آگاهي خود را پرورش دهيد، شاهد تغييري شگرف خواهيد بود. با اندكي هوشياري در زندگي، بسياري از بدبختي هايتان از ميان مي رود. تنها يك كلمه كه در ناآگاهي بر زبان رانده شود، مي تواند زنجيره اي از بيچارگي به همراه آورد كه گفتن آن ضروري است. از كلام محبت آميز و آرامش بخش استفاده كنيد كه به جاي جنجال آفريني، تنها احساساتتان را بيان كنيد. اگر در استفاده از كلام مناسب بصيرت كافي به كار بريد، زندگي خود را دچار تحول خواهيد كرد. اگر كلمه سبب بروز تنش، اختلاف، بيچارگي و جنجال مي شود، بي ترديد از به كار بردنش امتناع ورزيد. در اين موارد، بهترين كار سكوت است و پس از آن آواز خواندن، شعر خواندن و محبت ورزيدن. ((برگرفته از نوشته های اوشو))
|
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:59 توسط لیلی |
|
|
به مانند دانه ای خفته در خاک می مانست.... بیدار شد.... خود را دید در ظلمات... باید انتخاب میکرد.... ماندن را و یا رفتن را...... ماندن در تراب گندیدگی است و رخوت... و رفتن ، شکفتن و خلق لحظات ناب دوباره اما نیازمند همتی بلند.... انتخاب کن.... بمان و بی هیچ زحمتی هیچ باش.... برو... و متولد شو دوباره.....زایشی دوباره.... زایش را زحمت است و همتی بلند برای رفتن و دردی دارد بی امان.. درد عاشقی ! ماندن را تاریکی است ..تاریکی تراب - و اسارت در پیج در پیچ تفاسیر... دانه را انتخاب باید... یا بماند یا برود... او برگزید رهایی و رفتن را...به خویشتن فرو رفت و از خویشتن برآمد....تاریکی را درنوردید و... سرانجام.... در صبحگاهی عاشقانه متولد شد... همه جا نور شد.... نور در نور..... و اکنون شاد و سرمست و سبک.... روئیدنت مبارک.... رهائیت مبارک ....تولدت مبارک !!! |
|
+ نوشته شده در
چهاردهم مهر 1388ساعت 9:43 توسط لیلی |
|
|
گاهي عدهاي وارد زندگيتان ميشوند و از همان ابتدا در مييابيد كه آنها نقشي در سرنوشت تان دارند. آنها به شما درسي ارزشمند ميدهند يا به شما كمك ميكنند تا خود واقعيتان را بهتر بشناسيد و از خواستههايتان در زندگي آگاهتر شويد. هرگز نميتوانيد بفهميد كه اين افراد چه كساني ممكن است باشند: هم كلاسيتان، همسايهتان، استادتان، آموزگارتان، دوست قديميتان، همسرتان يا حتي يك غريبه كه وقتي نگاهتان به نگاه او گره ميخورد، حس ميكنيد كه او به شكل عميق و بنيادين زندگيتان را متحول ميسازد. و گاهي اتفاقاتي وحشتناك در زندگيتان رخ ميدهند كه دردآور و غيرمنصفانه به نظر ميرسند، ولي طولي نميكشد كه در مييابيد بدون آن اتفاقات، هرگز به قدرت و اراده خود پي نميبرديد. هر اتفاقي به دليلي رخ ميدهد. هيچ اتفاقي بيحكمت نيست و به بدشانسي يا خوششانسي ارتباطي ندارد. بيماري، جراحت، عشق، لحظات از دست رفته و حتي خطاها همه و همه به وقوع ميپيوندند تا توان روح شما مورد محك قرار بگيرد. بدون اين آزمونهاي كوچك زندگي تبديل به جادهاي يكنواخت و هموار ميشود كه به سوي ناكجاآباد رهسپار ميگردد؛ ايمن و هموار ولي كسل كننده و عبث... افرادي كه به نحوي وارد زندگيتان ميشوند، روي موفقيتها و تجربيات شما اثرگذار هستند. حتي ميتوان از تجربيات ناخوشايند درس گرفت. اين درسها، سختترين و شايد ارزشمندترين درسها به شمار ميآيند. اگر فردي احساساتتان را جريحهدار كرد، قلبتان را شكست يا از اعتمادتان سوءاستفاده كرد، او را ببخشيد، چون او به شما كمك كرده تا درس اطمينان را فرا بگيريد و از اهميت محتاط بودن در گشودن دروازه قلبتان آگاه شويد، اگر فردي به شما عشق ميورزد، عشقي نامحدود به او بورزيد، نه تنها به اين دليل كه او عاشق شماست بلكه چون به شما درس عشق ورزيدن و گشودن دروازه قلبتان را ياد ميدهد و چشمانتان را به روي چيزهايي باز ميكند كه بدون او هرگز قادر به ديدن يا حس كردنشان نبوديد... از هر روزتان يك خاطره بسازيد و از هر لحظه زندگيتان استفاده كنيد، زيرا ممكن است هرگز آن لحظات را دوباره تجربه نكنيد. با افرادي حرف بزنيد كه تا به حال حرف نزدهايد. به سخنان آنها گوش فرا دهيد، دروازه قلبتان را به روي عشق بگشاييد، خود را از قفس محدوديتها رها كنيد و اهداف بزرگ براي خود در نظر بگيريد. شما قادريد زندگي خود را مطابق ميلتان شكل دهيد. بهترين زندگي ممكن را براي خود رقم بزنيد و بعد از لحظه لحظه آن استفاده كنيد. روحيهاي مقاوم و شجاع داشته باشيد و از مواجهه با چالشها و موانع زندگي به خود هراس راه ندهيد. به اميد موفقيت همه ما در رفع موانع زندگي. برگرفته از وبلاگ "راه زندگی"
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم مهر 1388ساعت 13:40 توسط لیلی |
|
|
بارخدایا...
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم مهر 1388ساعت 11:58 توسط لیلی |
|
|
همسفر (منتخبی از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده یاد نادر ابراهیمی) در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند . خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی.. مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم… و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد . مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن را. مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی. هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست . و شبیه شدن دال بر کمال نیست بلکه دلیل توقف است. عزیز من ، دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند، اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست ، عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست ، من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری . عزیز من ، اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد . بگذار درعین وحدت مستقل باشیم، بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم، بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید ، بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم ، اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل. اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست ، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست ، بیا بحث کنیم ، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم ، بیا کلنجار برویم، اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم . بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد ، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،........... حفظ کنیم . من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم ، و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم عزیز من ! بیا متفاوت باشیم ! |
|
+ نوشته شده در
یکم شهریور 1388ساعت 8:43 توسط لیلی |
|
|
عبادتگران بسيار فراوانند. دنيا از آنان پر است. تمام عبادتگاهها از عبادتگران پر است. عبادت آنان تشريفاتي است. صرفا دنباله رو سنتها هستند. نمادها را پرستش مي كنند. قلبشان از عشق انباشته نيست. عطش واقعي خدا را ندارند. تنها يك وظيفه اجتماعي را انجام مي دهند... شايد به آن عادت كرده اند. اگر آنرا انجام ندهند احساس مي كنند چيزي كم است... فقط به زيبايي هستي اي كه ما را فرا گرفته است عشق بورز. اين عبادت راستين است، زيرا خدا آشكار است. به هزاران شيوه در دسترس است- در درختان، در گلها، در پرندگان، در كوهها، در خورشيد، در ماه، در انسانها و در حيوانها. خدا را احساس كن! بيشتر از آن كه باور پيدا كني، زيبايي هستي را احساس كن. شكوه عالم، شكوه شبي پر ستاره را احساس كن. اگر زيبايي طلوع خورشيد نتواند به تو كمك كند زانو بزني، هيچ عبادتگاهي نخواهد توانست. اگر صداي آواز مرغي از دوردست هيچ جذبه اي براي تو نداشته باشد، پس تو مرده اي. پس عبادت در تو مرده است. عبادت تنها زماني مي تواند انجام يابد كه قلب با زندگي به تپش در آيد... راههای نادرست بسیاری بسوی خدا وجود دارند اما تنها یك راه درست است. یكی از راههای نادرست این است كه تو می توانی از روی ترس به خدا گام برداری. اما آنگاه تو فقط گمان خواهی كرد كه در حال حركت بسوی خدا هستی، هرگز حركت نخواهی كرد. و به همین دلیل این راه نادرست است. و از این طریق از خدا دورتر می شوی اما نزدیك تر خیر. برخی ادیان به انسان می آموزند كه از خدا بترسد. انسانهای دیندار را به « خداترس » بودن می شناسند! كاملا مضحك است... انسان دیندار هیچگاه از خدا نمی ترسد. او به خدا عشق می ورزد. راه نادرست دیگر این است كه از روی آزمندی به سوی خدا حركت كنی. آزمندی به این معناست كه تو می خواهی از خدا بهره كشی كنی. آزمندی یعنی اینكه تو آرزوهایی داری كه می خواهی بوسیله خدا آنها را برآورده كنی.خدا هدف و مقصود تو نیست. تو پول می خواهی، قدرت می خواهی، بهشت می خواهی، تمام لذتهای بهشت را می خواهی و چون تنها بوسیله خدا می توان به این چیزها دست یافت، ناگزیر خودت را تسلیم خدا می كنی. اما خدا برای تو یك وسیله است،هدف و مقصود تو نیست و پایین آوردن مقام خدا تا حد یك وسیله كاری است زشت.خدا هدف نهایی است. هیچ چیزی فراتر از او وجود ندارد. یگانه راه درست، راه عشق است. بیشتر عشق بورز. ژرف تر عشق بورز. از بهر عشق، عشق بورز تا آرام آرام از حضوری در پیرامونت آگاه شوی: از حضور خود خدا. (سخنان اوشو)
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:48 توسط لیلی |
|
|
انسانها دارای افكار مختلفی هستند و خدا هیچ دو انسانی را خلق نكرده كه افكارشان صد در صد مطابق هم باشد. حتی اگر در موردی دو انسان عقیده مشتركی داشته باشند طرز بیان هر كدام از آنها منحصر بفرد است و عین هم نیست. این اختلاف عقیده و سلیقه و یا اختلاف بیان در اثر تفاوت شرایط و محیط اطراف افراد بوجود می آید و اگر انسانها بتوانند به این آگاهی برسند كه شرائط همدیگر را درك كنند و بر چگونگی پیدایش یك فكر و عقیده،اِشراف داشته باشند و یا حتی لحظه خود را در جایگاه طرف مقابل بگذارند بسیاری از مشكلات ناشی از سوء تفاهم ها از میان رفته سرعت كمال و پیشرفت انسان صد چندان می شود. مولانا جلال الدین محمد بلخی در بیان این معنی به حكایت چهار نفر مختلف الالسنه اشاره كرده می فرماید:
چار كس را داد مردی یك دِرَم آن یكی گفت این به انگوری دهم آن یكی دیگر عرب بود گفت لا من عِنَب خواهم نه انگور ای دغا آن یكی تركی بُد و گفت ای گؤزوم من نمی خواهم عِنَب خواهم او̌زوم آن یكی رومی بگفت این قیل را ترك كن خواهیم استافیل را در تنازع آن نفر جنگی شدند كه ز سرِّ نامها غافل بُدن
هر چهار تن آنها مقصود واحدی داشتند ولی چون طرز بیان و زبانشان متفاوت بود و خود نیز متوجه این جریان نبودند شروع به نزاع كرده بودند. ....تعدادی از مشكلاتی نیز كه ما در زندگی با آن روبرو هستیم دارای چنین ریشه هستند....
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:55 توسط لیلی |
|
|
چون دستم به فلك رسيد، محظوظ شدم، سرم گنبد گردون را سُفت، بطن ستارگان را دريدم، شادي را فتح كردم، و همچون ستارهاي درخشيدم، و به مانند كيهان رقصيدم. گورنبشت سرنپوت (آسوان)
ناگزير، در زندگي لحظاتی ميرسد كه ديگر هيچ چيز خوب نيست، ديگر هيچ چيز مطلوب نيست… و من بوضوح این لحظات را تجربه کرده ام...گاه دیگران را متهم به کرده های خویش و گاه نهیب بر درونم! ... اینکه کجا بودم و الان کجایم مهم نیست...اینکه از جنس فلزی بودم گاه با آلیاژهایی از چدن و فولاد سخت ، محکم و ضربه پذیر و گاه چنان خرد و شکننده ...مهم نیست....اینکه عناصر فلز وجودم ازعشق و عقل ،احساس و غرور، اعتماد و ...قوانین خودساخته ام بود مهم نیست...اینکه به یاد ندارم آخرین خواب بی دغدغه ام را...مهم نیست...اینکه روحم زخمی حرفهای سست و بی بنیان بود مهم نیست ...تو بیگناهی و من قربانی خویشتن خویش ...این هم مهم نیست...خوشحالم...از اینکه عشق درد جانکاه من بود در این دنیای هزار رنگ ...و تو را می ستایم همچون گذشته ...زیرا مرا به خودم بازگرداندی ...و چه زیبا آنگاه که چشیدم درون خویش را حتی برای چند لحظه...و حال باور دارم... گهگاه میروم به درون خویش با سیری گذرا ...و ویران میکنم زندان درون را که ساخته افکار در بند کشیده ام بود توسط زندان بان "من"...و دیدن تصویر زندگی وارونه در آنحال چه زیباست...مهم اینست که اکنون خود را و درون خود را همچون خانه ای یافتم که تازگی به آن اسباب کشی کرده ام...خانه ام ایوانی دارد به نور و پلکانی به زیبایی های هستی...هرشب از پلکانش بالا میروم تا از آسمان دلم به خود بنگرم و درونم را بهتر ببینم.. خانه ام حیاتی دارد به وسعت همه زیبایی ها و ظرفیتی بی انتها به روی عشق...ظرفیتی که هیچگاه طوفان حوادث از آن نمی کاهد !...خانه ام درختی دارد که مخزن اکسیژن ناب نفسهایم است....درب خانه ام باز است به باران که گاهگاه غبار از این خانه می زداید....به باد که طنین می افکند در تار و پود خانه ام و به غرش آسمان... غرشی که نوید باران میدهد(غرشی غریبه اما آشنا !)...که به یادم آورد گریستن نه فقط از در دلتنگی است بلکه بارشی است دوباره برای رویشی دوباره.. ... من بی آنکه بدانم آلیاژهای درونم را به جنگی داخلی برافکنده بودم! گروهی غالب و گروهی مغلوب... و جالب اینکه این جنگ بر سر" من" بود ...من با خودم با افکارم با تو و با احساساتم در جنگ... و تو چه خوب فهمیده بودی که من با همه سرجنگ دارم!...الان با معجزه نیروی حال دریافتم که نه تنها من بلکه ما به سیرت انسان بودنمان در قلب خود مبارزه ای برپا کرده ایم...میان نور و ظلمت...میان نواهای کهنه و نیروهای حیاتی...میان آینده و گذشته....میان آنچه می سازیم و آنچه تخریب می کنیم...میان بد و خوب...میان عشق و تنفر...میان بایدها و نبایدها...میان مطلق ها!!! فقط چند لحظه سفری به درون...بدون هیچ مانع و هدفی...به راستی نیروهای حیاتی درونم را چشیدم و چقدر شیرین...هرچند کوتاه...ضربان قلبم...دم وبازدم نفسم...افکاری جاری (نه گذشته و نه آینده )....احساس فعلی...و شنیدن ناشنیده ها... همه را پذیرا شدم ...بی انکه بگویم چرا؟!! آیا؟ !!! ای کاش! و....بی محدودیت... خود را حس میکنم...بیش از گذشته ...میخواهم به جای سرزدن به گذشته....به همسایه درونم سری بزنم...به آزادی درون کودکی ام با چاشنی آگاهی...خودمختار برخویشتن...و نگاه بر نسبیت این جهان هستی و رها از خواسته های نابجای منیت مطلق خویش...من مسافرم!...مسافر درونم...سفری درپیش دارم که هماکنون مسافر آنم...سفری به حال...سفری به حضور آگاهانه خویش ! ...
|
|
+ نوشته شده در
سوم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط لیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به من بگو نگو ، نمیگویم ،
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم . دکتر علی شریعتی |
| نویسندگان |
|
لیلی لیلی |
|
RSS
|